چه قدر محبتهای ما انسانها به هم پوچ و بی پایه است. چه قدر بی دلیل همدیگر را دوست داریم و بی دلیل همدیگر را دوست ندارم. در واقع چه قدر خودپسندانه خودمان را دوست داریم. به دیگران برای خودمان عشق میورزیم نه برای آنها. تا روزی که آنها عشق به خودمان را در ما زنده نگه میدارند دوستشان داریم. هرگاه هم احساس کنیم آدمهای جدیدی باید بیایند و این احساس عشق به خود را زنده نگه دارند، به سراغ آنها، آدمهای جدید، میرویم. وقتی منافعمان در خطر باشد راحت همه چیز را فراموش میکنیم، انگشتمان را محکم به سمت دیگری میگیرم و فریاد می زنیم، توهین می کنیم، عشق و احساس را فراموش می کنیم و فقط به خومان به این وجود مطلق فکر می کنیم.
همه چیز شکوهش را از دست داده است. وقتی پسر تو روی پدر می ایستد و فریاد می زند، می فهمی پدر دیگر شکوه ندارد. وقتی پدر برای فرار از ناتوانی هایش با انگشت سرکوب پسر را خطاب قرار می دهد می فهمی پسر دیگر شکوه ندارد، می فهمی که خانواده دیگر شکوه ندارد. می فهمی که تو مطعلق به جای دیگری هستی. باید بروی. آری من مطعلق به جای دیگرم. اما هر کجا هم بروی این انگشتهای سرکوب روس سرت، فکرت و ذهنت فرود می آید. حالا لمس می کنم که فوکو چه گفت. "قدرت در فرد وجود دارد نه در حکومت". قدرت در من وجود دارد، در تو ! در تک تک افراد. به انگشتانم که نگاه می کنم می بینم اینها هم انگشتان سرکوبند ! چه بارها که من با همین انگشتان خطاب کردم و سرکوب کردم.
همه چیز در حال فروپاشی است. دارم از هم جدا می شودم. در سینه ام دردی احساس می کنم که انگار هر لحظه از دورن به بیرون می جهد. مغزم می خواهد به دیوار بپاشد و من آرام به گوشه ای پرت شوم.
ای کاش آرام به گوشه ای پرت می شدم و فعلا فقط صدای این موسیقی را می شنیدم .... Just my imagination, just my imagination, just my imagination, ….
دوشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۴
دوشنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۳
نمیدانم چرا هر وقت دلم میگیرد هوای نوشتن میکنم. یعنی از هر 100 باری که دلم میگیرد هوای نوشتن به سرم میزند. شعرهایم گم شدهاند ! تعدادی نیمه کاره در ذهنم باقی ماندهاند، تعداد بر کاغذ و تعدادی این ور و آن ور کتابهای درسی و رمانها و .... !
امسال هم رو به اتمام است. هر سال پایان سال بوی غریت میگیرم ! بوی تنهایی ! 22 سال گذشته است ! نمیدانم چه قدر باقی مانده.... یک سال، یک روز، یک ساعت یا یک لحظه ! فقط میدانم که بافی مانده ! میدانم که روزهای دیگر در راه است، شبهای دگر، هم خوابیهای دگر با زنان دگر، عشق ورزیها و هوس رانیهای دیگر ! روزمرگیهای دیگر، کتابهای دیگر، نویسندههای دیگر، موسیقی های دگر و این تقدیر .... این تقدیر که میآید ... پشت سر من، تو و ... تا ابد میآید !
کاوه 24/ 12 /83
امسال هم رو به اتمام است. هر سال پایان سال بوی غریت میگیرم ! بوی تنهایی ! 22 سال گذشته است ! نمیدانم چه قدر باقی مانده.... یک سال، یک روز، یک ساعت یا یک لحظه ! فقط میدانم که بافی مانده ! میدانم که روزهای دیگر در راه است، شبهای دگر، هم خوابیهای دگر با زنان دگر، عشق ورزیها و هوس رانیهای دیگر ! روزمرگیهای دیگر، کتابهای دیگر، نویسندههای دیگر، موسیقی های دگر و این تقدیر .... این تقدیر که میآید ... پشت سر من، تو و ... تا ابد میآید !
کاوه 24/ 12 /83
فصل تازهی زندگی من بیعنوان آغاز شد. آنقدر ناگهانی و غافل که نتوانستم عنوانی برایش بیابم !
فصلی کوتاه، فقط چند صفحه ! روز اولی که آغاز شد به گمانم طولانی آمد و ممتد. کم کم که جلوتر رفتم دریافتم که کوتاه بود و پربرخورد، پر از حادثه و ... ! چه ناگهان هم تمام شد ! مثل آغازش ! آغازش آنقدر سریع بود که نفهمیدم چه طور فصل قبل را تمام کردم ! بهتر است بگویم نیمه کاره رهایش کردم. نمیدانم فصل قبل کجاست. کجای این کتاب. ترتیب فصلها را گم کردهام و فقط منتظر سرآغاز فصل دیگر نشستهام.
امروز روز سختی بود. باران هم که گرفت سختتر شد. سیگار هم که نداشتم و حس و حال از خانه بیرون رفتن هم نبود و امروز را سختتر کرد. سکوت را تحمل کردم، سردرد و برای نیروی انتظامی دری بری ترجمه کردم. احتمال میدهم که فردا سختتر از امروز باشد. فردا که باید صدای شادی و هیجان و آتش و ترقه را تحمل کنم. فردا که باید باز هم کنج این اتاق بشینم و به گذشته فکر کنم. فردا که باید باز هم به این ادعای پوچ برسم که "من اینجا بدجوری تنهایم" !
احساس میکنم کاشکی رشته تحصیلیام ادبیات نبود ! آنهم ادبیات انگلیس ! کاشکی نمیدانستم ! کاشکی مثل دیگر آدمها حتی نمیدانستم که نمیدانم ! کاشکی فلسفه بلد نبودم حتی همین چند جملهی پیش پافتاده را ! کاشکی رمان نخوانده بودم، نمایشنامه نخوانده بودم .... و شعر بلد نبودم !
ای کاش اینقدر صبر نداشتم ....
ای کاش ....
کاوه 24/ 12/ 83
فصلی کوتاه، فقط چند صفحه ! روز اولی که آغاز شد به گمانم طولانی آمد و ممتد. کم کم که جلوتر رفتم دریافتم که کوتاه بود و پربرخورد، پر از حادثه و ... ! چه ناگهان هم تمام شد ! مثل آغازش ! آغازش آنقدر سریع بود که نفهمیدم چه طور فصل قبل را تمام کردم ! بهتر است بگویم نیمه کاره رهایش کردم. نمیدانم فصل قبل کجاست. کجای این کتاب. ترتیب فصلها را گم کردهام و فقط منتظر سرآغاز فصل دیگر نشستهام.
امروز روز سختی بود. باران هم که گرفت سختتر شد. سیگار هم که نداشتم و حس و حال از خانه بیرون رفتن هم نبود و امروز را سختتر کرد. سکوت را تحمل کردم، سردرد و برای نیروی انتظامی دری بری ترجمه کردم. احتمال میدهم که فردا سختتر از امروز باشد. فردا که باید صدای شادی و هیجان و آتش و ترقه را تحمل کنم. فردا که باید باز هم کنج این اتاق بشینم و به گذشته فکر کنم. فردا که باید باز هم به این ادعای پوچ برسم که "من اینجا بدجوری تنهایم" !
احساس میکنم کاشکی رشته تحصیلیام ادبیات نبود ! آنهم ادبیات انگلیس ! کاشکی نمیدانستم ! کاشکی مثل دیگر آدمها حتی نمیدانستم که نمیدانم ! کاشکی فلسفه بلد نبودم حتی همین چند جملهی پیش پافتاده را ! کاشکی رمان نخوانده بودم، نمایشنامه نخوانده بودم .... و شعر بلد نبودم !
ای کاش اینقدر صبر نداشتم ....
ای کاش ....
کاوه 24/ 12/ 83
نقش زنانی بر دیوار این غار حک شده است
که در امتداد این جاده عشقبازی میکنند و هوسرانی
نقش درختانی که انبوهند
و گیاهانی که از پس آنها واماندهاند !
نقش امیال متمایز
و واژههای مترادف !
نقش مسافران جنوب با داسهای شکسته،
لبهای قاچ قاچ و چهرههای همیشه خسته !
نقش خورشید، ماه و ستاره
که در امتداد این جاده یکی پس از دیگری خود مینماید !
نفش خاکستر، دود و کمی آنطرفتر هوس !
آدمهای دل شکسته
قلبهای واشکسته
و ....
کاوه 24/ 12/ 83
که در امتداد این جاده عشقبازی میکنند و هوسرانی
نقش درختانی که انبوهند
و گیاهانی که از پس آنها واماندهاند !
نقش امیال متمایز
و واژههای مترادف !
نقش مسافران جنوب با داسهای شکسته،
لبهای قاچ قاچ و چهرههای همیشه خسته !
نقش خورشید، ماه و ستاره
که در امتداد این جاده یکی پس از دیگری خود مینماید !
نفش خاکستر، دود و کمی آنطرفتر هوس !
آدمهای دل شکسته
قلبهای واشکسته
و ....
کاوه 24/ 12/ 83
شنبه، دی ۲۶، ۱۳۸۳
A brief review on
Racism
In
Othello
Although, Shakespeare’s Othello is a controversial play and there are a lot of things to mention about the play, I want to say that it’s a play about jealousy and racism. Racism is one of the major themes of the play. There is a lot of evidence from the text and from the context of the play which prove the idea of racism. Now in this brief review on racism in Othello, I want to elaborate these evidences.
What is the cause of Othello’s fall? As Shakespeare is a very witty and genius writer, this is a question which critics answer to it differently and Othello’s fall and its causes in the play are very ambiguous. But from my point of view, it’s racism which cause Othello’s fall. The major incident which puts the play in action is the blatant and secret marriage of Othello and Desdemona. This is the marriage which makes the other’s reaction and it’s the other’s reaction which makes the marriage blatant and full of fuss. The negative reaction of the other characters, especially Brabantio, Desdemona’s father, Iago and Roderigo, is actually based on the idea of racism. There is 2 points to mention: first, the marriage is secret because Othello is black and second, the marriage is blatant and makes the other to react because Othello is black. Brabantio who is the Senator of Venice and is higher in rank than Othello openly insults Othello and views him as a fool and dirty black and calls him “lascivious moor" or "Wheeling stranger". The other characters like Iago and Roderigo don’t show racism openly and to Othello’s face. Because they are lower in rank than Othello. But actually these characters are racist in their actions. Iago for example, in the whole of the play tries to insult Othello, and because of his jealousy tries to make trouble and break the relationship of Othello and Desdemona. But all of them are behind of Othello, because according to Iago’s plot to fall Othello, openly he is Othello’s intimate friend. Even, Emilia shows racism. At the end of the play when she finds that Othello has killed Desdemona, she expresses her feeling toward him “O, the more angel she, and you the blacker devil!” As it is obvious, it’s the blackness of Othello which makes the other characters react toward him. The other important theme that motivates them to react is union of black and white. Desdemona in a white, attractive, pretty and wise woman who is virtue is also well-known. Furthermore, Iago and Rederigo are in love with this white woman. So, the union of a “black moor” with a “white angel” causes them to react negatively.
As we know the play was written by Shakespeare in Elizabethan era. There is a lot of interesting point about racism in that era. One of the major one is that Elizabeth, herself was a racist. The Elizabethans became to recognize black skin as having satanic qualities and perversion. They linked the most horrid of heathen qualities to African and Moorish people. Also black color at that time was conceived as a symbol of negation, dirt, sin and death. Furthermore it was contributed to “otherness” and connected to nakedness, savagery, and general depravity. So, Othello’s blackness is not just visual ugliness but also moral inequalities. As a result Elizabethans found Othello’s race inferior and unworthy of Desdemona and all her positive qual
Racism
In
Othello
Although, Shakespeare’s Othello is a controversial play and there are a lot of things to mention about the play, I want to say that it’s a play about jealousy and racism. Racism is one of the major themes of the play. There is a lot of evidence from the text and from the context of the play which prove the idea of racism. Now in this brief review on racism in Othello, I want to elaborate these evidences.
What is the cause of Othello’s fall? As Shakespeare is a very witty and genius writer, this is a question which critics answer to it differently and Othello’s fall and its causes in the play are very ambiguous. But from my point of view, it’s racism which cause Othello’s fall. The major incident which puts the play in action is the blatant and secret marriage of Othello and Desdemona. This is the marriage which makes the other’s reaction and it’s the other’s reaction which makes the marriage blatant and full of fuss. The negative reaction of the other characters, especially Brabantio, Desdemona’s father, Iago and Roderigo, is actually based on the idea of racism. There is 2 points to mention: first, the marriage is secret because Othello is black and second, the marriage is blatant and makes the other to react because Othello is black. Brabantio who is the Senator of Venice and is higher in rank than Othello openly insults Othello and views him as a fool and dirty black and calls him “lascivious moor" or "Wheeling stranger". The other characters like Iago and Roderigo don’t show racism openly and to Othello’s face. Because they are lower in rank than Othello. But actually these characters are racist in their actions. Iago for example, in the whole of the play tries to insult Othello, and because of his jealousy tries to make trouble and break the relationship of Othello and Desdemona. But all of them are behind of Othello, because according to Iago’s plot to fall Othello, openly he is Othello’s intimate friend. Even, Emilia shows racism. At the end of the play when she finds that Othello has killed Desdemona, she expresses her feeling toward him “O, the more angel she, and you the blacker devil!” As it is obvious, it’s the blackness of Othello which makes the other characters react toward him. The other important theme that motivates them to react is union of black and white. Desdemona in a white, attractive, pretty and wise woman who is virtue is also well-known. Furthermore, Iago and Rederigo are in love with this white woman. So, the union of a “black moor” with a “white angel” causes them to react negatively.
As we know the play was written by Shakespeare in Elizabethan era. There is a lot of interesting point about racism in that era. One of the major one is that Elizabeth, herself was a racist. The Elizabethans became to recognize black skin as having satanic qualities and perversion. They linked the most horrid of heathen qualities to African and Moorish people. Also black color at that time was conceived as a symbol of negation, dirt, sin and death. Furthermore it was contributed to “otherness” and connected to nakedness, savagery, and general depravity. So, Othello’s blackness is not just visual ugliness but also moral inequalities. As a result Elizabethans found Othello’s race inferior and unworthy of Desdemona and all her positive qual
سهشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۳
امشب خالیم. خالی از همه چیز ! آنقدر خالی که میتوانم به راحتی انگشتانم را روی ماشهی تفنگی سر دهم و فشنگی حرامت کنم. امشب من خالیم. خالی از هر احساس و وجدانی.
امشب این وبلاگ به روز خواهد شد، مثل دیگر وبلاگها.
امشب من مستم، مثل دیگر آدمها.
امشب صدایی از انتهای بغضآلود دختری مرا فرا میخواند، مثل دیگر صداها.
امشب آدمهایی به اینجا آمدند، مست کردند و رقصیدند، ویران کردند، مثل همهی ویرانیهای دیگر مرا در انزوای تاریکم، تنها رها کردند و رفتند.
امشب پوستهی نازک توهم ترکید و میان دستانم ریخت. من میان هر دو دستم، دستهای تو و هزاران دست متوهم دیگر غوطهور شدم.
امشب خدا مرد و من متولد شدم، تو متولد شدی و هزاران انسان متوهم دیگر. امشب خدا مرد و اشکهای دخترک بر گونههای سرد پسر بخار شد. امشب هزاران شهاب سنگ دوان دوان از آسمان این شهر رفتند به انتهای مرگ، به انتهای زندگی، به انتهای درخشش ناگهانی و موقتی.
امشب خدا مرد، زن زایید و مرد نالید.
امشب تمام زنان باردار شدند و تمام مردان از بار خالی. امشب تمام آوازهای فولکلور تمام شدند و سازها شکستند.
امشب .... من خالیم. خالی از هر احساس و وجدانی !
امشب را همین امشب را عاشقم باش.
همین امشب ...
امشب این وبلاگ به روز خواهد شد، مثل دیگر وبلاگها.
امشب من مستم، مثل دیگر آدمها.
امشب صدایی از انتهای بغضآلود دختری مرا فرا میخواند، مثل دیگر صداها.
امشب آدمهایی به اینجا آمدند، مست کردند و رقصیدند، ویران کردند، مثل همهی ویرانیهای دیگر مرا در انزوای تاریکم، تنها رها کردند و رفتند.
امشب پوستهی نازک توهم ترکید و میان دستانم ریخت. من میان هر دو دستم، دستهای تو و هزاران دست متوهم دیگر غوطهور شدم.
امشب خدا مرد و من متولد شدم، تو متولد شدی و هزاران انسان متوهم دیگر. امشب خدا مرد و اشکهای دخترک بر گونههای سرد پسر بخار شد. امشب هزاران شهاب سنگ دوان دوان از آسمان این شهر رفتند به انتهای مرگ، به انتهای زندگی، به انتهای درخشش ناگهانی و موقتی.
امشب خدا مرد، زن زایید و مرد نالید.
امشب تمام زنان باردار شدند و تمام مردان از بار خالی. امشب تمام آوازهای فولکلور تمام شدند و سازها شکستند.
امشب .... من خالیم. خالی از هر احساس و وجدانی !
امشب را همین امشب را عاشقم باش.
همین امشب ...
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
"سرطان گرفت. به همين راحتي. من جزو اولين نفراتي ام كه مي دونم. خيلي دوسش دارم. خيلي كمكم كرده."
اشك توي چشماش حلقه زد و صدايش لرزيد. دلم مي خواست دستانش را محكم بگيرم، سرش را روي شانه هايم بگذارم و نوازشش كنم. حيف كه اينجا كافي شاپ است نه جايي بيشتر.
"جدا متاسفم"
فقط همين... نهايت كاري كه از دستم برآمد همين بود !
"و ديگر اينكه دارم كم كم تقدير را باور ميكنم. Fatalist شدم. ديترمينيست شدم. ناتوراليست شدم و هزار ايسم ديگر به جانم افتاده است. هر چه مي خوانم ايسم هاي بيشتري به سراغم مي آيند. همه شان هم راست مي گويند. پس بهتره راجه بهش حرف نزنيم. ديگه چه خبر ؟مهموني خوش گذشت ؟"
اشك توي چشماش حلقه زد و صدايش لرزيد. دلم مي خواست دستانش را محكم بگيرم، سرش را روي شانه هايم بگذارم و نوازشش كنم. حيف كه اينجا كافي شاپ است نه جايي بيشتر.
"جدا متاسفم"
فقط همين... نهايت كاري كه از دستم برآمد همين بود !
"و ديگر اينكه دارم كم كم تقدير را باور ميكنم. Fatalist شدم. ديترمينيست شدم. ناتوراليست شدم و هزار ايسم ديگر به جانم افتاده است. هر چه مي خوانم ايسم هاي بيشتري به سراغم مي آيند. همه شان هم راست مي گويند. پس بهتره راجه بهش حرف نزنيم. ديگه چه خبر ؟مهموني خوش گذشت ؟"
خوانندهها ميخوانند و آدمها ميرقصند؛ لوند و دلبرانه ! تو از كجا شكفتي ؟تو از كجاي قصه ؟ از همانجا كه تو شكفتي، از همانجا كه تو آمدي !
خشن نگاهم ميكني، ابرويت را بالا داده اي و چشم در چشمانم دوخته اي! دستانت را در هوا مي چرخاني و دور من مي گردي و من به دور تو ... تاريك است. ناخودآگاه به هم نزديكتر مي شويم. دستانت، دستانم را لمس ميكند. چشمانت را هنوز به چشمانم دوخته اي !صفت و محكم ! بدنت به بدنم برخورد ميكند و دوباره عقب تر مي روي ! شيطنت ميكني؛ خوشت آمده است؛ در آن تاريكي دست به سر و صورتم ميكشي و برجستگيهاي تنت را به رخم ميكشي و .... هي نزديك و نزديك تر ... دور و دور تر ... و دوباره نزديكتر !
از تمام درونم حسي مرا به سمت تو ميكشاند و تو را به من !
تمام درون من، مرا به تو
تمام درون من، تو را به من
....
ولي تو فقط غريبه اي هستي كه امشب با من ميرقصي !
تو فقط زني هستي كه امشب مستي و از ته دل مي خندي ...
تو فقط هماني هستي كه بايد باشي و من همان !
اما اينجا در اين لحظه تو هماني هستي كه من مي خواهم و من، هماني كه تو مي خواهي... لوند و دلبرانه ! فقط همين ... !
كمي نزديكتر ... كمي نزديكتر ... دنيا پر از نزديكي است امشب !
خشن نگاهم ميكني، ابرويت را بالا داده اي و چشم در چشمانم دوخته اي! دستانت را در هوا مي چرخاني و دور من مي گردي و من به دور تو ... تاريك است. ناخودآگاه به هم نزديكتر مي شويم. دستانت، دستانم را لمس ميكند. چشمانت را هنوز به چشمانم دوخته اي !صفت و محكم ! بدنت به بدنم برخورد ميكند و دوباره عقب تر مي روي ! شيطنت ميكني؛ خوشت آمده است؛ در آن تاريكي دست به سر و صورتم ميكشي و برجستگيهاي تنت را به رخم ميكشي و .... هي نزديك و نزديك تر ... دور و دور تر ... و دوباره نزديكتر !
از تمام درونم حسي مرا به سمت تو ميكشاند و تو را به من !
تمام درون من، مرا به تو
تمام درون من، تو را به من
....
ولي تو فقط غريبه اي هستي كه امشب با من ميرقصي !
تو فقط زني هستي كه امشب مستي و از ته دل مي خندي ...
تو فقط هماني هستي كه بايد باشي و من همان !
اما اينجا در اين لحظه تو هماني هستي كه من مي خواهم و من، هماني كه تو مي خواهي... لوند و دلبرانه ! فقط همين ... !
كمي نزديكتر ... كمي نزديكتر ... دنيا پر از نزديكي است امشب !
سهشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳
امشب كه بايد بگريم، نمي گريم!نمي توانم بگريم !اشكهايم پشت پلكهايم تمام شب را شيطنت كردند و بغضم نتركيد.
تمام تصوراتم در هم شكست. امشب كه به گمانم ميشد بهترين شب زندگيم باشد - حداقل در اين 22 سال- به ماتمكده اي تبديل شد كه من شايد بزرگترين سهم را در ويران شدنش داشتم. آري خودم با همين دو دستم همه چي را ويران كرم. حق داري حرفهاي مرا باور نكني !حق داري !چرا كه باز هم اشتباه كردم و حالا اسمش را تجربه مي گذارم. تو هم همينطور. تو هم اسم خطاي مرا تجربه ميگذاري و با لحني خسته ميگويي زندگي پر از تجربست.
نمي فهمي كه من از تجره كردن خسته ام ، من مي خواهم آنچه خودم انتخاب كردم را داشته باشم و تجربه كنم.
صدايت هنوز توي گوشم است. اشكهايم هنوز دستهايت را خيسانده است . تنم ميلرزد . تب كرده ام و ...
"كجا بودي اون روزهايي كه به تو احتياج داشتم؟
...كاوه....كاوه...كاوه...كاوه....
آي كاوه
آي كاوه
آي كاوه
كجا بودي ؟
كجا بودي ؟
به ياد تو بودم... به ياد تو ... به يا تو !
به ياد تو زنده ماندم !
تمام تصوراتم در هم شكست. امشب كه به گمانم ميشد بهترين شب زندگيم باشد - حداقل در اين 22 سال- به ماتمكده اي تبديل شد كه من شايد بزرگترين سهم را در ويران شدنش داشتم. آري خودم با همين دو دستم همه چي را ويران كرم. حق داري حرفهاي مرا باور نكني !حق داري !چرا كه باز هم اشتباه كردم و حالا اسمش را تجربه مي گذارم. تو هم همينطور. تو هم اسم خطاي مرا تجربه ميگذاري و با لحني خسته ميگويي زندگي پر از تجربست.
نمي فهمي كه من از تجره كردن خسته ام ، من مي خواهم آنچه خودم انتخاب كردم را داشته باشم و تجربه كنم.
صدايت هنوز توي گوشم است. اشكهايم هنوز دستهايت را خيسانده است . تنم ميلرزد . تب كرده ام و ...
"كجا بودي اون روزهايي كه به تو احتياج داشتم؟
...كاوه....كاوه...كاوه...كاوه....
آي كاوه
آي كاوه
آي كاوه
كجا بودي ؟
كجا بودي ؟
به ياد تو بودم... به ياد تو ... به يا تو !
به ياد تو زنده ماندم !
دوشنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۳
دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳
یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۳
به سراغ تمام كردنها و نيمه تمام شدنها
به سراغ آغاز كردنها و رها كردنها
به سراغ كنج اتاق
عكسها، آهنگها، خاطرهها و رفقا؛
به سراغ نوشتهها و يادگاريها
به سراغ آدمها و شهرتها
به سراغ تو، سايهها و ستارهها
به سراغ . . .
همان بهتر كه كنج ايوان
روي اين صندلي خاك گرفته
بشينم و سيگاري دود كنم.
كاوه
6/مرداد
به سراغ آغاز كردنها و رها كردنها
به سراغ كنج اتاق
عكسها، آهنگها، خاطرهها و رفقا؛
به سراغ نوشتهها و يادگاريها
به سراغ آدمها و شهرتها
به سراغ تو، سايهها و ستارهها
به سراغ . . .
همان بهتر كه كنج ايوان
روي اين صندلي خاك گرفته
بشينم و سيگاري دود كنم.
كاوه
6/مرداد
اشتراک در:
پستها (Atom)